Protector

P5
دید فایده ای نداره دست انداخت زیر پاهاتو بغلت کرد طوری که زانوت خمیده نشه
+ اگه دارید معذب می‌شید عذر میخوام ،ولی چاره‌ی دیگه ای نداشتم خانم
لپات از یهویی بودن کارش قرمز شدن،سعی کردی خودتو جمع و جور کنی و حرف بزنی ولی از شدت شوک نتونستی حرفی بزنی
از پله ها اومد پایین و تورو گذاشت روی مبل و رفت عصاتو آورد
+بفرمائید
سعی کردی خودتو خونسرد نشون بدی ولی نمیشد و از این بابت کلافه بودی
رفتی به سمت در که دوید و جلوی در ایستاد
+متأسفانه نمیتونید از خونه برید بیرون
اخمات رفتن تو هم
- یعنی چی ؟
+یعنی اینکه پدرتون دستور دادن نزاریم برید بیرون
- حوصله ندارم برو اونور
+ شرمنده خانم،این مورد رو نمیتونم اجازه یدم
از سر عصبانیت هوف بلندی کشیدی و رفتی سمت اتاقت
درو محکم بستی و به سمت تختت رفتی و خودتو انداختی روی تخت
- دیگه حتی الان نه تنها یه به پا دارم،بلکه نمیتونمم از خونه برم بیرون،یه راست بگو زندانیم دیگه
بعد از خالی کردن خشمت و درد و دل کردن توی صفحه چتت با بریتنی گوشیتو خاموش کردی و به سقف زل زدی
چه بخوای چه نخوای به این کارا وادار شده بودی و نمیتونستی کاریشم بکنی
پس تصمیم گرفتی به جای غر زدن و اعصاب خودتو خرد کردن،بپذیریش و باهاش کنار بیای
حوصلت سر رفته بود و چشمت به مهره های شطرنج کنار اتاق خورد،با ایده ای به سرت زد برداشتیشون ولی یادت اومد کسیو نداریه باهاش بازی کنی،بابات که شرکت بود،بریتنی هم دور و ور کاراش خودش
با فکری که به سرت زد بشکنی زدی
- دکی جون،یه دقیقه میای تو؟
در زد و خیلی محتاط اومد تو
+ بله خانم؟چیزی نیاز دارید؟
- حالا که تو و بابام کمر همت بستید من جایی نرم،بیا حداقل باهام شطرنج بازی کن(یکم بد شد قضیه کاش میگفتم منچ حداقل🗿)
یکم مکث کرد که گفتی:
- نکنه بلد نیستی شطرنج بازی کنی؟یا شایدم می‌ترسی ؟
بدون حرف اومد و روی میز شطرنجی که بابات برات خریده بود نشست،قبل از موتور سواری شطرنج باز قهاری بودی و همیشه با بابات شطرنج بازی میکردی،ولی از یه جایی به بعد بابات دیگه وقت خالی ای نداشت باهات بگذرونه و کل فکر و ذکرش شد کارش
داشتی فکر میکردی که چه اوقات خوبی باهم داشتید و همش به خاطر کارش پودر شد رفت هوا
با بشکن که جیسونگ جلوی صورتت زد به خودت اومدی
+ تو فکر بودین خانم
- ها؟ها اره اره ولکن چیز مهمی نیست شروع کن
شروع کردید به چیدن مهره ها و بعد چیدنشون شروع کردی به کری خوندن
که یه دفعه دراومد گفت
+ از کجا انقدر مطمئنی که می‌بَرین خانم؟
از اعتماد به نفسش جا خوردی و گفتی:
-حالا که اینجوریه بیا شرطیش کنیم،هرکی باخت باید برای هر جفتمون بستنی بگیره
دستشو برای دست دادن اورد جلو و گفت:قبول
دست دادید و شروع کردید به بازی
تا وسطای بازی به نفع تو داشت پیش میرفت و الان کاملا مطمئن بودی که می‌بری
ولی یهویی جیسونگ با یه کامبک خیلی خفن اومد و به طرز باورنکردنی ای همه‌ی مهره هات رو زد و بووم! بُرد و تو باورت نمیشد که برده
با یه لبخند غرور آمیزی بهت نگاه کرد
دیدگاه ها (۷)

Protector

Protector

Protector

توروتین پوستیمم انجام دادم ونشستم روی تختم که دیدم یکی داره ...

لبخندی از عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط